زندگی من و تو

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن/ رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

۴۰  روز گذشت
۴۰ روز از گریه‌ها و دادزدن‌های بلند
از به خاک سپردنت
نمی‌خوام از این مصیبت بگم
نمی‌خوام از روزهای سخت بگم
فقط اومدم بگم
قدر ادم‌های اطرافتون رو بدونین
یه جملاتی این روزها باب شده که نسخه می‌پیچند برای حذف آدم‌ها از توی زندگی
که می‌گن خودتون مهمید
دوست، فامیل، عشق هرچیزی که موجب آزارتون  می‌شه رو یاد بگیرید از زندگی حذف کنید

ولی نمی‌گن شاید باید برای حفظ اون رابطه جنگید تا برای یه عمر حسرت به  دل نموند‌‌..

نمی‌گن قبل از اینکه این نسخه‌ها رو تو زندگی خودت عملی کنی ببین اگه یه روز به پایان عمر خودت یا طرف مقابلت مونده باشه بازم همین تصمیم رو می‌گیری؟

 

فروغ خالصانه محبت می‌کرد
همیشه بلند بلند می‌خندید و بقیه رو می‌خندوند
ولی به دلایلی تصمیم گرفتم رابطه‌ام رو باهاش کم کنم
دیگه استوری‌های غم‌دارش رو که می‌دیدم؛ سرسری رد می‌شدم و واکنشی نشون نمی‌دادم
خداروشکر که دلم رضا نداد و گهگاهی بهش پیام می‌دادم
ولی ..
ولی هیچ وقت خودم رو نمی‌بخشم
می‌دونید
مرگ عزیزان سخته
مرگ جون سخت‌تر
ولی هر تجربه‌ی‌سختی، درس‌های بزرگی به آدم می‌ده
این دنیا ارزش دوری و نفرت و ناراحتی از همدیگه رو نداره ..

۰۶ خرداد ۱۴۰۱ ، ۱۷:۰۲ موافقین ۲۲ مخالفین ۰
Faezeh

لذت «هیچ» شدن

خیلی لذت قشنگیه که به «هیچ» بودن؛ برسی.
این بزرگ‌ترین هدف و تلاشم برای سال جدید بوده و هست
ادعاهای زیادی داشتم. 
اینکه تو زندگی تلاشم شناخت خودم بوده
اینکه صبورم
مهربونم
با منطقم!
اینکه دوست داشتم بقیه تاییدم کنند، خوب بدونن من رو 
اینکه تو رابطه با د خودم رو عالی می‌دونستم و....
ولی دونه دونه رفتم سراغ شکستن این بت‌ها 

به قول عین صاد:

پناهندگی یعنی درک ضعف و جستجوی قدرت و پناهگاه

یعنی اول باید به «هیچ» بودن خودت ایمان بیاری بعد به بزرگی و قدرت خدا 
اینا دو مرحله‌اس،‌ دو مرحله سخت 
گاهی توی لحظات سخت به هیچ بودن خودم ایمان میارم
ولی به خالق نه! اونوقت به دست و پای یک «هیچ» دیگه می‌افتم و اینجوری می‌شه که  « ایاک نعبد و ایاک نستعین» رو به دروغ توی هر نماز تکرار می‌کنم

« برای سالک عاجز، اضطرار اول سیر است. آنجا که حساب ما صفر می‌شود؛ گنج‌های نهفته‌ای او ظهور می‌کنند. آنجا که ما هیچ می‌شویم به هستی او دست می‌یابیم و راه آنجا آغاز می‌شود که ما تمام می‌شویم»
عین صاد


وقتی به «هیچ» بودن برسی. می‌شی مثل یه نوزاد که همه چیز رو برای بار اول می‌بینه، می‌شنوه، لمس می‌کنه. می‌خواد تازه یاد بگیره.

برای رسیدن به «هیچ» مدام باید خراب کنی و وقتی رسیدی باید مدام بسازی ولی این ساختن با تک تک ساختن‌ها فرق داره .
توی هر مرحله از این ساختن باز هم ایمان داری که « هیچ» هستی 
حس تمام شدن و حس شروع شدن همزمان توی وجودت شعله می‌کشه
و مطمئنم حس نابیه :)

 

۲۱ فروردين ۱۴۰۱ ، ۱۳:۱۱ ۷ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
Faezeh

چند خاطره از پسرام :)

یکی از بچه‌ها برام نقاشی کشیده؛ می‌گه خانم معلم این شمایید
منم چشام قلبی شد و گفتم ممنونمم پس این آقایی که کنارمه کیه!؟

گفت اون همونیه که خونه منتظرتونه تا شما بری پیشش :))))


نمایش مرتبط با درس داشتیم.
هر کدوم از بچه‌ها یه ماسک حیوانات قرار بود بردارن
به منم اصرار کردن که توی نمایششون باشم و منم قبول کردم
بچه‌ها یکی یکی ماسک‌هاشون رو برداشتن و رفتم ماسک آخر رو که برای من بود؛ بردارم که با یک صحنه‌ی‌دلخراش مواجه شدم.
بله یک خر بود :/ 
ولی خب خداروشکر هنوز برای بچه‌ها خر، فحش محسوب نمی‌شه و به قول شاعر خر حیوان نجیبی است!


حسن می‌پرسه خانم شما همین درس‌ها رو به پسرتونم یاد می‌دید!؟
می‌گم نه؛ پسرهام شمایید دیگه
می‌گه پس به دخترتون یاد می‌دید؟
می‌گم نه دختر ندارم
می‌گه خب‌ می‌خواستم همین رو بفهمم که بچه دارید یا نه 
من:  :////


بچه‌ها رو همراه با مادرشون بردیم اردو توی یک فضای کاملا باز

بعد یکی از مادرها بهم چای تعارف کرد

گفتم: نه خیلی ممنونم 

بعد میکائیل پیش همه‌ی مادرا گفت: خانم بخورین همون‌جوری که هر روز از تغذیه‌های ما می‌خورین:/

بعد حالا حتی یکبار نشده که سر سوزنی من از تغذیه‌هاشون بخورم :///

 اونوقت می‌گن حرف راست رو از بچه بشنو

 

 

+   اینم چالش شارمین عزیز. بهونه‌ی خوبی شد برای یه پست جدید :)

+ این روزهام خیلی خاصه!!! بخشی از روز از ته دل بخاطر اتفاقاتی که میوفته می‌خندم و بخشی از روز اینقدر فشار جریانات زیاد می‌شه زار زار گریه می‌کنم

خدایا دمت گرم؛ اینقدر روی تند سریع نزن :)

 

۱۵ اسفند ۱۴۰۰ ، ۲۱:۵۵ ۹ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۰
Faezeh

شما چی فکر می‌کنید!؟

سلام بعد از مدت‌های مدید!
البته این چند وقتی که نبودم تقریبا پست‌های همه‌ی دوستان رو خوندم
و یک پست خیلی باعث تعجبم شد؛ پست آقا امیر!
توی این وبلاگ تقریبا هیچ وقت پیش نیومده که من از ناراحتی‌هام بنویسم.
دوباری هم که نوشتم رمز دار کردم یا گفتم موقت.
خیلی وقت‌ها تو اوووج ناراحتی بودم و اومدم همه‌ی عصبانیتم رو روی کیبورد خالی کنم ولی بعدش گفتم خب که چی!؟ چرا بقیه رو هم با این حرفام ناراحت کنم ؟!
و نشستم فکر کردم چه پستی می‌تونم بنویسم که یکم امید یا حال خوب به بقیه منتقل کنه!
بعد دقیقا همون موقع میون اون سختی‌ها؛ نقاط قشنگ و زیبای زندگی مثل یه نور کوچولو ولی جذاب سربلند کردن.
مثل دقیقا پست قبل ولی وقتی خوندم که بعضی‌ها می‌گن حال خوب نباید منتشر بشه!
باعث فخر فروشی می‌شه و ....
واقعا داشتم شاخ درمیوردم. فکرشو کن تا الان ممکنه خیلی‌ها چنین چیزی از بعضی پست‌های من برداشت کردن درصورتی که به مخیله من هم نمی‌رسید.
بعد از پست قبلی
پدرم تصادف کرد
بزرگترین دعوای زندگیمو با د داشتم
دخالت‌های بعضی از فامیل داشت کاری می‌کرد سر به بیابون بزارم
قصد جدی برای شروع کاری داشتم که با رفتار بچگانه یه شخص، همه‌چیز خراب شد
سم توی چشمم رفت و یه نصفه روز چشمم شدیداً درد می‌کرد و با استرس کور شدن یا آسیب جدی به چشمم روبه رو شدم

نزدیک ۳۰ میلیون از د دزدی کردن
چالش‌های مدرسه و ٱمیکرون
و ....
ولی ولی ولی همه‌ی اینا همیشه هست
من هیچ وقت نمی‌گم بعد سختی آسونی هست
بعد غم، شادی!
من مرتب تو زندگی برای این شادی، برای این حال دل خوب دارم می‌جنگم.
هر روز و هر ساعت
من اصلا نمی‌گم نوشتن از حال بد؛ خوب نیست و ...
وبلاگ هر کس مال خودشه و هرکسی طرز فکر خودش رو داره

من الان فقط دارم راجب خودم صحبت می‌کنم
 من  دوست ندارم از حال بدم بگم!خیلی وقت‌ها  وقتی بنویسم حس می‌کنم تازه اون حال بد تثبیت می‌شه؛ انگار دوباره تکرار شده.
وقتی بقیه هم بخونن حس می‌کنم چندین بار تکرار می‌شه.
من اینجوری نبودم ولی روزگار کاری کرد که اینجوری بشم

شاید گاهی، بعد از مدت‌ها دلم برای دردودل کردن با یه آدم امن، یه دوست قدیمی تنگ بشه ولی همین فائزه پای ثابت دردودل اکثر دوستاش بوده 
من خیلی وقت‌ها حالم بد بوده و به سختی یه سوی امید پیدا کردم و با نوشتنش حالم خیلی بهتر شده.
خلاصه که بیاید آدم‌ها رو از پنجره‌ی دل خودشون ببینید :)

۲۹ بهمن ۱۴۰۰ ، ۱۱:۴۳ ۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
Faezeh

دخترها که کار نمی‌کنند

اولین باری که خواستم خودم پول دربیارم دانشجو بودم
نه نه
اولین بار ۶ سالم بود
حسین همسایمون یه کارتن پفک گرفته بود و کنار خیابون می‌فروخت
ساعت ۳ظهر که داشتیم تو گرمای هوا دوچرخه سواری می‌کردیم  پولی که از فروش پفک‌ها درآورده بود بهم نشون داد و گفت ببین ۵ هزااار تومن شدن
گفتمش منم می‌تونم کمکت کنم ؟
گفت دخترها که کار نمی‌کنن ولی اگه میخوای برات بستنی بخرم
منم غرور دخترانم جریحه‌دار شد و سریع رکاب زدم سمت خونه
توی خونه هیچ جوره نتونستم مامان رو راضی کنم
منم یواشکی ۵ هزار تومن پول برداشتم و رفتم چندتا پفک خریدم
و اوج دور شدنم رفتن به خیابون پشتی بود:)
بعد نیم ساعت یه پسر بچه اومد و یدونه پفک ازم خرید
چشام از خوشحالی برق میزد
سواد نداشتم قیمت روی پفک رو بخونم ولی از سکه‌ای که توی دستم بود داشتم بال درمیاوردم
همون لحظه بود که داداشم از راه رسید و با دعوا بردم خونه
اون سکه تا مدت‌ها توی بالشتم بود
مهم‌ترین دارایی زندگیم
گذشت و من یه دختر بچه ی ۱۱,۱۲ساله بودم
یه انشا نوشتم و برای رادیو فرستادم
نفر اول شدم و جایزه یه سفر مشهد بود که نرفتم
ولی بعد از اون فکر کردم که شاید با نوشتن بشه پول درآورد
نوشتم و نوشتم و نوشتم
معمولا از معلم گرفته تا بچه‌ها مشتاق بودن انشاهام رو بخونن ولی خب جز جایزه هایی مثل مداد و دفتر
پولی دیگه ازش درنیوردم
سال‌ها بعد توی دانشگاه تایپ چند پایان نامه رو قبول کردم
من چشمام به صفحه‌ی مانیتور حساسه ولی هر روز چندین ساعت برای تایپش وقت می‌ذاشتم
جوری که چشام قرمز می‌شدن و اینقدر خیس می‌شدن که دیگه قادر به تایپ نبودم
دستمزدم  ۱۶۰ هزار تومن شد
۸۰ تومنش رو یه مانتو خریدم ۲۰هزار تومنش رو پول سلف دانشگاه
شیرینی برای بچه‌ها..بقیشم خرجای روزانه
ولی چیزی که مهمه اینه که اون مانتوی ۸۰ هزار تومنیم رو هنوز دارم
بعدش وارد کارهای زیادی شدم
از عکاسی تا مرغ داری!
برای داشتن هر شغلی جنگیدم!
ولی هیچ کدوم شغل ثابتی برام نشدن
با د خیلی راجب شغل صحبت کردم
بهش گفتم که برام مهمه یه خانوم شاغل باشم
بهش گفتم که شاغل بودن از نظرم منافاتی با مادر بودن ندارد
بهش گفتم که اگه یه مادر یه ساعت مفید با بچه‌اش وقت بذاره و خوش بگذرونه بهتر از مادریه که صرفا فقط کل روز حضور فیزیکی پیش بچش داره
بهش گفتم کمر خم می‌کنم پیش مادرای خانه‌دار ولی من نمی‌تونم صرفا خانه‌دار باشم
بهش گفتم عاشق داشتن هدفم
عاشق استقلال
عاشق باهم ساختن
و خوشبختانه د نگفت دخترها که کار نمی‌کنند
الان  در سن ۲۵ سالگی شروع راه معلمی هستم
و تو مدرسه‌ای کار می‌کنم که هر دو هفته با بچه‌ها چیزی درست می‌کنیم و میفروشیم و اون ذوق رو توی چشمای تک تک شون می‌بینم
الان در سن ۲۵ سالگی همزمان شریک کاری د هستم و با هم ریسک‌های خطرناک می‌کنیم :)
ولی روزی اگه دختردار بشم
اگه توی ۶ سالگی‌ خواست بره پفک بفروشه
اولین پفک رو خودم ازش می‌خرم :)
 

۲۸ آبان ۱۴۰۰ ، ۲۱:۳۰ ۱۹ نظر موافقین ۳۱ مخالفین ۰
Faezeh

نقص روح/ ارزش خوندن نداره واسه همین پست می‌شه توی صندوقچه‌ی دلم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۹ مهر ۱۴۰۰ ، ۱۷:۱۱
Faezeh

این روزها

هیچ وقت ادم تک بعدی نبودم
واسه همین زمان دانشجویی از ایام امتحانات بدم میومد چون مجبور بودم فقط درس بخونم
که البته این مشکل هم سال‌های بعد برطرف شد البته با روش درس‌نخوندن :)
الان تقریبا تمام ذهن و فکرم شده مدرسه
مدت‌هاس توی وبلاگم مطلبی ننوشتم
کانال‌های تلگرام، پینترست، گوگل، گالریم، کتاب‌هام
همه و همش شده مربوط به مدرسه و خب این چیزیه که من واقعا دوست دارم
وقتی به این فکر می‌کنم که تک تک این ثانیه‌هایی که من دارم صرف می‌کنم باعث رشد و پرورش چند بچه‌ی گوگولیه خب خیلی لذت می‌برم
باورم نمیشه تو این مدت کوتاه، بچه‌ها اینقدر بهم احساس پیدا کردن
واقعا پاک‌ترین و صادق‌ترین احساس رو بچه‌ها دارن و شنیدن دوست دارم از زبونشون خیلی لذت بخشه
با اینکه برای یه معلم خوب بودن توی دسته‌های مختلفی باید رشد کرد و نمی‌شه گفت ادم تک بعدی شدم ولی دیشب چند ساعتی رو سعی کردم به مدرسه فک نکنم :)
رفتم و به کانال‌های تلگرام دوست داشتنیم سر زدم
یه معجون درست کردم
وب گردی کردم
با د رفتم بیرون
لباس‌های هندی خوشکل رو توی پینترست نگاه کردم!!
و خب خداروشکر :)
بابت همه چی :)
توی همین یک ماه هم کلی خاطره تلخ و شیرین ساخته شد برام
روز اول یزدان که یه پسر توپولو و خنده رو
هرچی ازش می‌پرسیدم؛ خجالت می‌کشید و سرش رو مینداخت پایین
یهو چشمم به کیفش افتاد که عکس کارتون سگ نگهبان بود
بهش گفتم ا کیفت عکس سگ نگهبان، کارتونش رو دیدی؟؟
یهو سرش رو اورد بالا و چشماش😲😲شد و گفت مگه شما دیدین؟
گفت بله که دیدم خیلی قشنگ بود ( بنده خدا هنوز با کودک درون من آشنا نبود)
یهو چشماش اینجورش شد😍😍 و شروع کرد که دیدین فلان جاش اینجوری شد و ...
منم با همون ذوق تعریف کردم و خب دیگه باهم دوست شدیم :)
بعد که مامانش اومد دنبالش
داشت میرفت بعد برگشت و خیلی مهربون نگام کرد و خواست چیزی بگه که باز خجالت کشید و سرشو انداخت پایین :)

یه شاگرد دیگه دارم که خیلی تو کلاس مجازی کم فعالیت می‌کنه و بعضی روزها هم اصلا نیستش
خب به روش‌های مختلف پیگیر شدم و جواب نداد
تا مادربزرگش اومد مدرسه. دو کلمه حرف زد و بعد زد زیر گریه.
اون لحظه توی شک بودم و سریع یه لیوان اب ریختم و دادم دستش
گفت که مامان بابای امیرحسین دارن جدا میشن و زندگیشون بهم ریخته..توروخدا حواست به امیرحسین باشه خیلی باهوشه ولی دیگه همش بهونه گیری می‌کنه.
بعضی وقت‌ها هم که می‌شینه پای گوشی، خواهر بزرگ‌ترش‌ کمکش می‌کنه و .‌..
و من واقعا نگران آینده‌ی بچه‌ای شدم که داره قربانی اشتباه بزرگترهاش می‌شه..
بیخیال کرونا دست مادربزرگ رو گرفتم و سعی کردم لااقل یکم بهش دلگرمی بدم و بگم که تمام حواسم به نوه‌‌ی باهوشش هست...

دیروزم مادر سبحان اومده بود و بهش گفتم
سبحان استعداد عجیبی توی قصه گویی داره و یکهو شروع کرد زیرلب ذکر گفتن بعدشم گفت خانم معلم یه ماشاءالله بگید !!!
بعدش زد به میز
خواستم بگم می‌خواید برم تخم مرغ هم بیارم بشکونید خیالتون راحت شه سبحان رو چشم نمی‌زنم :///

 

+ می‌دونم یکم پست بی‌ سر و تهی بود ولی چه کنم دلم برای نوشتن تنگ شده بود :)

 

۲۹ مهر ۱۴۰۰ ، ۱۳:۴۵ ۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱
Faezeh

یخ شکن ۱

خیلی جالبه این روزها هروقت به اینجا سر میزنم با یه عالمه ستاره روبه رو می‌شم که اکثرا با عنوان یخ شکن دارن خودنمایی می‌کنن!

بعضی‌هاشون رو می‌خونم و متوجه شدم چقدر ما آدم‌ها به همچین چالشی احتیاج داشتیم، واقعا ممنونم ازت میخک :)

کاش تو دنیای واقعی هم یه نفر این چالش رو برگزار می‌کرد

فک کن مثلا استاد دانشگاهت بگه امروز بحث کلاس یخ شکن و هرکی هرچه دل تنگش می‌خواد بگه :)

خب این روزها عجیب سرم شلوغه :) 

شنبه جلسه با اولیا داریم و من در بیشترین حالت چی بپوشم قرار دارم! چندتا ویدئو راجب زبان بدن و طرز صحیح صحبت کردن با اولیا دیدم! صحبت‌هایی که قراره داشته باشم رو هنوز مرور نکردم و خب یک ذره استرس دارم ( شما بخون زیاد)

 

یدونه از بچه‌های کلاسم رو از نزدیک دیدم. باورتون نمی‌شه چقدر گوگولی بود. فکر کنید وارد دفتر شدم و یکهو یه پسر بچه با موهای فرفری مشکی دیدم که سرش رو پایین انداخته بود و پاهاش رو که خیلی با زمین فاصله داشت رو هوا تاب می‌داد 

و من چشام بسی قلبی شد و خیلی سخت جلوی خودم رو گرفتم که عکس العملی نشون ندم. همون لحظه باباش گفت بریم آرین و دست باباش رو گرفت و رفت. سریع به اقای مدیر گفتم شاگرد من بود !؟ گفت بله و من بازم چشام قلبی شد :)

 

داشتم با همکارم صحبت می‌کردم که یه لحظه با ناراحتی گفت منظورت چیه!؟؟ منم براش توضیح دادم و فهمیدم اشتباهی متوجه شده و ناراحت شده بعد بهش گفتم نون من اصلا نمی‌تونم کسی رو ناراحت کنم، ما قراره حداقل یه سال باهم کار کنیم، من هیچ وقت ناراحتت نمی‌کنم ولی اگه یبار هم ازم ناراحت شدی حتماا بهم بگو که یا برات توضیح بدم یا عذرخواهی کنم. نون هم لبخند زد و گفت باشه :)

 

خب فعلا همینا :) شنبه حتما یخ‌شکن‌‌ها رو می‌خونم :)

 

 

۲۵ شهریور ۱۴۰۰ ، ۰۰:۱۳ ۱۶ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰
Faezeh

دیوار مهربانی + جایزه

خب فک کنم از اون پست‌هایی که باید اولش سلام کنم!

سلام به روی ماهتون :)

موافقین وسط این خبرهای بد یکم حال خوب به خودمون و بقیه هدیه بدیم؟

از زمانی که این پست رو دیدی تا ۲۴ ساعت بعدش، یه کار خوب‌ انجام بده.

 هر چقدررر هم به ظاهر کوچیک مثلا‌ به گلدونت آب بده، یدونه صلوات  بفرست،  مامان و بابات رو با محبت نگاه کن و....

بعد از انجامش زیر این پست با هشتگ #مهربانی اعلامش کن :)

و خب من هم شبیه این پست جایزه می‌دم. البته جایزه‌های این سری یکم فرق دارن

شاید مخصوص خودِ خودِ خودت بودن :)

۳۱ مرداد ۱۴۰۰ ، ۱۲:۰۹ ۲۵ نظر موافقین ۲۱ مخالفین ۰
Faezeh

عنوان نداره، فقط قلبی اینجا درد گرفته!

داشتم کمک «د» می‌کردم که دم خونه پرچم مشکی امام حسین بزنیم
همسایه داشت با فشار قوی آب، دم در رو می‌شست. اول سرشو تکون داد
دوباره طاقت نیورد گفت شما چرا آقای فلان؟ شما که می‌بینی وضعیت رو. الان باید پرچم مشکی وضعیت اسفناک کشور رو بزنی.
«خوزستان تشنه است» بزنی...همین مسئولین از خداشونه ما سرمون گرم کسایی که ۱۴۰۰ سال پیش مردن بشه تا این وضعیت رو یادمون بره
خوزستان ....
نذاشتم حرفشو بزنه گفتم آقای حیدری شما برای خوزستان چکار کردین؟
گفت: چکار کنم؟ کاری از دستم برمیاد؟ باید مسئولین کاری کنن که نمی‌کنن. رسانه‌ی ما که خفه خون گرفته و ...
گفتم: بله رسانه‌ی ما خفه خون گرفته ولی می‌شه در حد خودمون مطالبه‌گری کنیم
من در حد خودم مشکلات خوزستان رو توی فضای مجازی نشر دادم
در حد خودم بقیه رو آگاه کردم!
به عنوان مثال  یه پیجی که داشت پول جمع می‌کرد آب معدنی برای خوزستان بفرسته؛ آگاه کردیم که خوزستان دچار یک بحران! بحران با  آب معدنی حل نمی‌شه! مطالبه‌گری همه‌ی مردم خیلی مفیدتر تا هدر دادن پول مردم و پرت شدن حواس‌ها!
بعد به آبی که همینجور باز بود نگاه کردم و گفتم: در حد خودم آب کمتر مصرف کردم!
گفت: آفرین خیلی خوبه، منم اولش گفتم این کارا از شما بعی..
گفتم: مطالبه‌گری رو از بچگی تو هیئت‌ها از امام حسین یاد گرفتیم
دفاع از مظلوم رو همون ۱۴۰۰ سال پیش بهمون یاد دادن
ما اگه پرچم مشکی می‌زنیم واسه این‌که آموخته‌هایی که از همین دستگاه امام حسین داشتیم؛ فراموش‌ نشه!

 

# کاش کمی به اعتقادات همدیگه احترام بذاریم!
لااقل اختیار اشک‌های خودمون رو که داریم!! لطفا نخواین اشک‌هامون رو برای چیزایی که شما ‌می‌خواین خرج کنیم!

قلبمون این روزها خودش پر درده، با این معیارهای حق و باطلتون دردمندترش نکنید!

۲۰ مرداد ۱۴۰۰ ، ۲۳:۲۸ ۱۳ نظر موافقین ۲۴ مخالفین ۰
Faezeh