زندگی من و تو

زندگی بی رویِ خوبش، بدتر است از مُردگی

زندگی من و تو

زندگی بی رویِ خوبش، بدتر است از مُردگی

پیوندها

وقتی این چالش رو دیدم، اولین چیزی که به ذهنم رسید؛ چشم‌های سبز حسن بود...

حسن پارسال شاگردم بود. چشم‌های سبز خیلی قشنگی داشت و یک عینک که ضخامت عدسی‌هاش مشخص بود. مادر حسن فقط اول سال بهم گفت که چیزی توی سر حسن نخوره و من هم سوال دیگه‌ای نپرسیدم. حسن خیلییی پسر احساسی بود. یه روز بهم گفت: خانم چشم‌های شما چه رنگیه؟ 

گفتم: قهوه‌ای

گفت: پس دیگه رنگ مورد علاقه‌ی منم قهوه‌ایه و از اون به بعد تو نقاشی‌هاش همه چیز رو قهوه‌ای می‌کشید.

آخرای سال خیلی غیبت داشت و وقتی زنگ میزدم احوالش رو بپرسم؛ مادرش انواع بهونه‌ها رو میورد و چیزی نمی‌گفت.

اول سال حسن رو دیدم که قدش بلندتر شده بود و داشت می‌رفت کلاس دوم. تا من رو دید سریع اومد پیشم و گفت: سلام خانم. نگاهش کردم و از دیدنش کلی خوشحال شدم.

یک هفته گذشت که معلم کلاس دوم رو دیدم. چشماش خیس بود. بهش گفتم خانم ح چیشده!؟

گفت: حسن رو یادته؟

گفتم: آره

گفت: مادرش اول سال اومده پیشم و بهم گفته که حسن بیماری نادر چشم داره. چشماش به سرعت داره ضعیف و ضعیف‌تر می‌شه. بخاطرش از شهر، رفتیم روستا و تحت نظر بهترین دکتر‌ها بوده ولی اثر نکرده. الان شماره‌ی چشماش اندازهٔ یه پیرمرده. خانم ح پرسیده مگه چنده؟ مادرش گفته شماره ۹. مادرش ادامه داده که توروخدا حواستون بهش باشه. نباید ضربه‌ای به سرش وارد بشه. اصلا نباید هیجانی بشه و یه عالمه توصیه دیگه... خانم ح با نگرانی گفته: آخه چجوری بچه‌ای به این سن رو نذارم هیجانی بشه و مادرش در جواب گفته: چاره‌ای ندارم از تابستون اینقدر محدودش کردم که اعتماد به نفسش افت کرده. خودش اومده بهم گفته: مامان من با بچه‌های دیگه فرق دارم؟؟ دیگه دلم نمیاد، نذارمش مدرسه.

خانم ح همینجور می گفت و من چشام پر اشک شده بود. ادامه داد ولی امروز  مامانش اومد مدرسه و بهم  گفت: تو چیزی به حسن گفتی؟

خانم ح گفته نه.

مامانش گفته: پس حسن از کجا شنیده؟ اومده بهم گفته: مامان من دارم کور میشم؟ اینجا مامان حسن زار زار گریه کرده ... گفته بخدا طاقت ندارم. هر روز دارم میمیرم و زنده میشم و هیچ کاری از دستم برنمیاد.. اگه از اول نابینا بود یه چیزی ولی چجوری الان یهو نبینه... بخدا هرکسی بهم می‌گه ماشالله چقدر چشمای بچه‌ات قشنگه، گریم می‌گیره..

خانم ح می‌گفت و من به معجزه فکر می‌کردم...

خانم ح می‌گفت و من به چشم‌های حسن فکر می‌کردم...

خانم ح می‌گفت و من به نقاشی‌های قهوه‌ایش فکر می‌کردم...

۷ نظر موافقین ۲۱ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۰۲ ، ۱۸:۳۴
Faezeh

یه خونه‌ی ۱۵۰ متری با یه باغچه‌ی کوچیک سمت شمال شرقی و یه کاشی سر‌در اصلی که روش بسم الله الرحمن الرحیم هک شده. بفرمایید اینجا خونه‌ی ماست. خونه‌ی بچگی‌های من :)

یه دوران فوق العاده که از صبح خروس‌خون تا شب، یه دختر مو قارچی که من باشم؛ مشغول بازی کردن بود.

 یادمه با شعر بی معنی و خنده دار برادرم بیدار می‌شدم و صبح‌ها یه ساعت برنامه کودک می‌دیدم و شعرهای عموپورنگ رو بلند می‌خوندم(خاله شادونه رو دوست نداشتم)بعدش هم بازی با برادرم که همیشه با گریه تموم می‌شد. ظهر می‌رفتم توی اتاق و خودم با خودم بازی‌های معرکه‌ای می‌کردم. اینجوری که مثلا هم در نقش فائزه بودم هم در نقش آقای همسایه هم در نقش آشپز رستوران و یهو دزد‌ها حمله می‌کردن و.... خلاصه ساعت‌ها بازی می‌کردم. عصرها می‌رفتم تو خیابون و با زهرا( هنوز دوستمه و هرهفته همدیگر رو می‌بینیم) و فاطمه( الان عکاس شده) و نگین( که همیشه خودش رو خیس می‌کرد) و زینب( چشماش سبز بود)بازی می‌کردیم حتی گاهی از قلمرو خودمون خارج می‌شدیم و با دخترای کوچه پشتی بازی می‌کردیم.

بعد بابام با موتور هیوندا من و داداشم رو می‌برد شنا و تماما آفتاب سوخته برمی‌گشتیم خونه. بیشتر شب‌ها بابام می‌بردمون پارک نارنج.

توی پارک توی فاصله سر خوردن از بالای سرسره تا رسیدن به پایین با نفر قبلی دوست می‌شدم. همیشه هم گفتگو اینجوری شروع می‌شد: سلام من اسمم فائزه‌اس تو اسمت چیه؟ فقط یکبار در جواب این سوال بجای فهمیدن اسم، دختر بیتربیت بهم گفت: به تو چه 

بعضی وقت‌ها بجای پارک توی محله دوچرخه سواری می‌کردیم. یادمه هر وقت بابام می‌گفت بپیچ چپ، من دستم رو میوردم بالا تا ببینم روی کدوم دستم خال دارم و متوجه بشم اون سمت چپه و بعد کنترل دوچرخه از دستم خارج می‌شد و میفتادم :)

بهترین قسمت ماجرا هم خواب شب بود. از پریدن روی تشک‌ها تا اون خیاری خوابیدن‌های کنار هم. یادمه من همیشه کنار مامانم می‌خوابیدم و بعد خواهر و برادرم دعوا می‌کردن که کی اون سمتم، کنار من بخوابه ( اینقدر عزیز بودم: دی) و شروع قصه‌های مامان

دیگه نگم از خونه بی بی جون و بقیه بزرگ‌های فامیل که سرشار بود از بازی و صدای خنده 

سی تیر وارد ۲۷ سالگی می‌شم. خیلی زیاده واقعا! یه تصمیم متفاوت برای ۲۷ سالگیم گرفتم. می‌خوام بچگی کنم :) همیشه توی اهدافم نوشتم فلان کار مفید رو انجام بدم. این تعداد کتاب بخونم. این تعداد عادت‌های بدم رو ترک کنم ولی امسال می‌خوام یه تیتر بزرگ بزنم و به خودم بگم که بچگی کن و خوش بگذرون. این روزها دارم مطالب دختری که به آمریکای جنوبی سفر کرده رو می‌خونم و شاید کل یادگیری من از زندگی باید سفر کردن باشه؛ سفری به درون خودم. شاید باید مثل بچگی‌ها همش چیزهای جدید رو تجربه کنم و برای خودم سرگرمی‌های جدید بسازم.

می‌خوام مثل بچگی‌ها با صدای بلند بخندم؛ کودکانه گریه کنم. راحت ببخشم و با هرچیز ساده‌ای خوشحال بشم.

خلاصه توی سن ۲۷ سالگی، می‌خوام ۷ ساله بشم :)

 

 

۸ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۰۲ ، ۱۶:۳۶
Faezeh


دوساعت با د راجع به قوانین زن ستیزانه صحبت کردم.

اینکه اسلام بیشترین دفاع رو از حقوق زنان کرده ولی درحال حاضر خیلی از موارد زن ستیزانه است. چرا!؟

۱) نفع شخصی عده‌ای در وارونه کردن قواعد

۲) به روز نشدن خیلی از احکام دین 

۳) کسانی که در لباس تصمیم گیری‌ان، آقا هستن

 
بحثمون با این شروع شد که طبق قانون، شهادت دو زن برابر با شهادت یک مَرده و یک زن به تنهایی نمی‌تونه شهادت بده‌ ( جز موارد خیلیی نادر)
به د گفتم تو تمام تلاشت رو بکن که در نقش مخالف من باشی حتی اگه اعتقادت موافق منه تا بتونم به تمام ابعاد این مسئله توجه کنم.
بهش گفتم بنظرت علت این قانون چیه؟
گفت فکر کنم از شهید مطهری شنیدم که احساس و عواطف زن دو برابر مرده به همین علت شاید نتونه درست تصمیم‌گیری کنه و احساسش مانع از منطقش بشه
گفتم: یعنی زن بر اساس احساساتِ بدون منطق تصمیم می‌گیره؟ این حکم کلی یعنی همه اینجورن در صورتی که من تعداد زیادی خانم می شناسم که کاملا منطقی تصمیم می‌گیرن و در منصب‌هایی دارن فعالیت می‌کنن که باید دارای درایت و منطق باشن.
زن عشق و احساس زیادی داره ولی این تناقضی با تصمیم منطقی نداره. همونجور که وجود احساس و عشق در مرد هم فضیلت محسوب میشه. دیگه با احساس‌تر از یه مادر که فرزند عزیز خودش رو به جنگ می‌فرسته؟ 
 اتفاقا ساختار زن مدلیه که همش باید پا روی احساساتش بذاره.
در ثانی چرا این احساسات زن در موارد دیگه مورد توجه قرار نگرفته؟
چرا به مرد اجازه داده ۴ همسر بگیره وقتی هر زنی با حداقل عزت نفس با این کار، احساساتش جریحه‌دار میشه.
گفت خب پس خطبه ۸۰ امام علی چی؟ اون هم به این مطلب اشاره می‌کنه و حتی می‌گه زن‌ها ناقص العقل هستن.
گفتم: در عنوان این حدیث سید رضی اورده در 《مذمت زنان》به نقل از کی؟؟ امام علی. امامی که زنان اجازه داشتن آزادانه با صدای رسا جلوی جمعیت ازش گلایه کنن؛ بیاد در مذمت زنان حدیث بگه؟

در ضمن خانم دکتر ناهید طیبی مقاله‌ای نوشته و با دلایل بسیار زیادی اثبات کرده که این حدیث سندیت نداره و به نقل از امام علی(ع) نیست همینطور آقای محمد قندهاری در دانشگاه نورث وسترن شهر شیکاگو، این مسئله رو ثابت کرده.

بعد د گفت: خب این حکم توی قرآن اومده و احکام قرآن شاید قابل تغییر نباشن

بهش گفتم بیا یه دور این آیه رو بخونیم

《اى کسانى که ایمان آورده‏ اید، هر گاه به وامى تا سررسیدى معین‏، با یکدیگر معامله کردید، آن را بنویسید. و باید نویسنده‏ اى (صورت معامله را) بر اساس عدالت‏، میان شما بنویسد. و هیچ نویسنده‏ اى نباید از نوشتن خوددارى کند؛ همان گونه (و به شکرانه آن‏) که خدا او آموزش داده است‏. و کسى که بدهکار است باید املا کند، و او (=نویسنده‏) بنویسد. و از خدا که پروردگار اوست پروا نماید، و از آن‏، چیزى نکاهد. پس اگر کسى که حق بر ذمه اوست‏، سفیه یا ناتوان است‏، یا خود نمى‏ تواند املا کند، پس ولىّ او باید با (رعایت‏) عدالت‏، املا نماید.
و دو شاهد از مردانتان را به شهادت طلبید، پس اگر دو مرد نبودند، مردى را با دو زن‏، از میان گواهانى که (به عدالت آنان‏) رضایت دارید (گواه بگیرید)، تا (اگر) یکى از آن دو (زن‏) فراموش کرد، (زنِ‏) دیگر، وى را یادآورى کند.》
ببین اینجا در رابطه با امور و قرارداد‌های مالی صحبت شده. بنظرت در دوره‌ای که تازه زنان حق زندگی پیدا کردن و دیگه زنده به گور نمی‌شن؛ چه میزان به قوانین مالی می‌تونن مسلط باشن؟ 
آیا در عصر حاضر هم زنان چنین توانایی رو ندارن؟ اصلا آیا این دلیل می‌شه که در بسیاری از موارد هم این حکم رو وارد کنیم؟
گفت: خب فقط با این حکم، می‌گی اکثر قوانین زن ستیزانه‌ان؟

گفتم: این مورد که اصلا خیلی‌ها توی زندگیشون باهاش برخورد نمی‌کنن اما عللی که برای این حکم به زن نسبت دادن؛ خیلی مهمه و توهین به مقام زنه وقتی حتی شهادت مرد ادواری هم پذیرفته میشه! د فقط این مورد نیست. قوانینی وجود داره که ما خانم‌ها هر روز و هر روز باهاشون مواجه‌ایم و کاملا ظالمانه‌ان و میدونی مگه ما از فاطمه زهرا (س) یاد نگرفتیم که حقوقمون رو مطالبه کنیم!؟

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۰۲ ، ۲۰:۰۴
Faezeh

حدود سه ساعت و نیم راه بود تا برسیم به یه زمین خارج از شهر.

د با چندنفر قرار داشت و منم بخاطر اینکه توی راه تنها نباشه؛ با اصرار همسفرش شدم.

زمین اونطرف ریل قطار بود. د اومد که با ماشین بره اون سمت ولی ماشین گیر می‌کرد به ریل قطار و رد نمیشد.

من بهش گفتم اشکالی نداره. ماشین رو بذار این طرف ریل و تو با ماشین اون آقا برو سر زمین.

قبول کرد و دنده عقب گرفت و روی شیب حدودا سه متر عقب‌تر ایستاد.

تاکید کرد که درها رو قفل کنم و منم با یه لبخند بهش گفتم: نگران نباش :)

هوا مه شدید بود. از ذهنم گذشت که نکنه یوقت قطار بیاد و بعد دوباره گفتم نه بابا قطار از این جا رد نمیشه. حتما یه ریل فرسوده‌اس

زنگ زدم به د گفتم چه خبر شیری یا روباه؟ گفت هنوز معلوم نیست. بعد با خنده بهش گفتم د اگه یوقت قطار اومد چی؟ همون لحظه سمت راستم رو نگاه کردم که یهو فقط چراغ قطار رو توی مه دیدم. داد زدم د قطارررر قطااااااررر

چون روی شیب بودم اصلا تشخیص نمی‌دادم چقدر از ریل فاصله دارم. با خودم گفتم نکنه قطار باری، چیزی باشه و به ماشین بخوره. سریع نشستم پشت فرمون‌.

ترمز دستی رو اومدم بخوابونم که برعکس همیشه خیلی سفت بود و با زور دوتا دستم خوابوندمش

ماشین رو روشن کردم در حالی که دستام میلرزید و بجای اینکه دنده عقب بگیرم روی دنده یک حرکت کردم. 

قطار بوق بلندی کشید ‌و تنها کاری که کردم این بود که ترمز گرفتم و چشمام رو بستم.

صدای قطار اومد که با سرعت داشت رد میشد و چشمام رو که باز کردم؛ وحشت کردم.

فاصله‌اش خیلی خیلی کم بود. شدیدا به گریه افتادم...

قطار رد شد و د رو اون سمت ریل دیدم که روی دو زانو افتاده و گریه می‌کنه. 

د اومد و در رو باز کرد و چند دقیقه توی بغل هم گریه کردیم. 

خودش رو مقصر می‌دونست که چرا تنهام گذاشته و ماشین رو دورتر پارک نکرده.

گفت به محض اینکه گفتی قطار، دویدم سمتت ولی از ترس اینکه اتفاقی برات نیفته چند بار توی راه افتادم زمین و  همین الان، زانوهام کاملا بی‌جونن

منم همش به این فکر می‌کردم که چقدر نزدیک به مرگ بودم ...

اینکه می‌گن آدم وقتی استرس داشته باشه، مغزش درست کار نمی‌کنه رو کاملا درک کردم.

اینکه چرا از ماشین پیاده نشدم. چرا اینقدر هول شدم که دنده یک گرفتم و ...

به این فکر کردیم که خدا می‌تونه تو یه لحظه همه چیز رو کن فیکون کنه 

تا چند لحظه قبلش داشتیم برای آینده برنامه می‌ریختیم و آرزوهای بزرگی داشتیم و فقط توی چند ثانیه همه‌ی اون آرزوها نزدیک بود به مرگ ختم بشه..

 

۱۰ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۰۱ ، ۱۹:۱۳
Faezeh

لطفا یا نخونید یا تا انتها بخونید.

سکانس اول:پارسال منزل یکی از اقوام رفته بودیم که یهو متوجه شدیم دم در خونه‌ای که بغل مسجد قرار داشت؛ یه عالمه نیروی امنیتی جمع شده.
مردم عادی جمع شده بودن که ببینن چه خبره و پلیس چند بار گفت که متفرق بشید. ما رفتیم داخل از توی دوربین خونه، بیرون رو نگاه کردیم. چند آقا هنوز ایستاده بودن. پلیس یقه‌ی یکیشون رو گرفت و با قدرت خیلیی زیادی پرتش کرد با چند نفر دیگه هم برخورد تندی داشت. بقیه مردم هم بلافاصله فرار کردن.
بعد هم که وارد عملیات شدن و افراد داخل خونه رو گرفتن. خیلی کم هم صدای شلیک اومد. مشخص شد که اون خونه تولید کننده‌ی مواد مخدر بودن و مقدار خیلیی زیادی کشف و ضبط شد.
اون لحظه با ناراحتی به د گفتم: چرا اینقدر پلیس خشن برخورد کرد؟ گفت بحث جون اون فرد درمیون بوده. وقتی متوجه نمی‌شه که باید بخاطر امنیتش محیط رو ترک کنه؛ پلیس مجبوره خشن‌تر برخورد کنه تا محیط رو ترک کنه.
خب هر چند از لحاظ روحی اذیت شده بودم ولی منطقم پذیرفت.

سکانس دوم: بی‌آبی خوزستان رو یادتون هست؟!
من در جریان اتفاقات از نزدیک بودم. مردمی که تمام سرمایه و زندگی‌شون رو داشتن از دست می‌دادن به علت ندانم کاری مسئولین. فرض کنید چند نسل شغل‌شون پرورش گاومیشِ بعد می‌بینه که تمام سرمایه‌اش که قراره بشه لقمه‌ای توی دستای بچه‌هاش؛ جلوی چشماش از تشنگی جون میده و هیچ کاری، تاکید می‌کنم هیچ کاری از دستش برنمیاد. من دیدم مردمی رو که با اشک جلوی فرمانداری و ... جمع شدن. من دیدم مردم صبوری رو که تاحالا دم نزده بودن ولی الان پا روی گلوشون بود. باز هم توجهی بهشون نشد. مرحله‌ی بعد اومدن وسط خیابون بود. فقط چند لاستیک آتش زدن و چند تیر هوایی. سریع وعده دادن که آب به دستتون می‌رسونیم ولی هیچ عملی یا تلاشی صورت نگرفت. دوباره به نشونه‌ی اعتراض اومدن خیابون. باز هم بدون هیچ واکنشی. دقیقا یادمه هر روز پای اخبار بودم و با بهت و ناباوری می‌گفتم پس چرا هیچ خبری پخش نمی‌شه!؟؟ تا اینکه مردم عصبانی شدن. مردم صبور خوزستان عصبانی شدن. چند اغتشاشگر هم از اوضاع سوءاستفاده کردن. می‌دونید چی شد؟ بله اخبار اعلام کرد اغتشاشگران وارد خیابان‌ها شدن و امنیت مردم رو به خطر انداختن.
و اینچنین مردم مظلوم خوزستان صداشون در نطفه خفه شد. تمام تلاششون برای شنیده شدن منتهی شد به صدای چند اغتشاشگر.
دیر گفتن خبر و نصفه و نیمه گفتنش، گناهش شاید بدتر از دروغ گفتن باشه.
درنهایت اقدامات نصفه و نیمه و موقتی در راستای رسوندن آب انجام شد و وعده‌های پوچی در جهت دادن غرامت.

سکانس سوم: سال ۸۸، هجده سالش بود. تازه دانشگاه تهران قبول شده بود. خودش و دوستاش طرفدار موسوی بودن. لنز داشت و وقتی گاز اشک آور میزنن؛ دچار سوزش شدید چشم می‌شه. دوستاش می‌گفتن طبیعیه و دکتر نرفته و در نهایت چشماش آسیب می‌بینن و چند درجه ضعیف‌تر می‌شن. باهاش که صحبت می‌کردم؛ گفت: تبعات اتفاقاتی که ممکن بود برام بیفته رو پیش‌بینی نمی‌کردم. فقط می‌دونستم عصبانیم و می‌دونستم باید همراه دوستام کاری کنم ولی الان هروقت این دوتا رو درونم حس می‌کنم؛ اولین کاری که می‌کنم دور شدن از هیاهو و فکر کردنه. بعد با پذیرش تبعات، اقدام می‌کنم.

 

تفسیر خودم از این سه سکانسی که توی زندگیم رخ داده، تفسیر من از اتفاقات اخیرِ.
تفسیر شما چیه!؟

۱۶ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۲ ۰۳ مهر ۰۱ ، ۲۰:۲۱
Faezeh

واقعا دلم نمیاد بگم خداحافظ. مخصوصا بعد از محبت دوستان عزیزی که پست قبل بهم هدیه دادن و همه‌ی کسانی که مدت‌ها این وبلاگ رو قابل دونستن و نوشته‌هام رو خوندن ولی خب نمیدونم چرا به بیماری حرف‌های بسیار دارم ولی نمی‌تونم بنویسم دچار شدم! بعد به ذهنم رسید بیا از کم شروع کن و در حد یکی دو خط بنویس تا شاید دوباره با این نوشتن آشتی کنی ولی اینجا برای این سبک نوشتن انتخاب خوبی نیست و تصمیم گرفتم توی کانال قدیمی که با عرض پوزش همه رو قبلا ریمو کرده بودم؛ دوباره بنویسم خلاصه اگه دوست داشتید اونجا کنارم باشید :)

۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۶ ۱۳ مرداد ۰۱ ، ۲۲:۳۲
Faezeh

سلام 

این سال جدید ۱۴۰۱ تا اینجا برام خیلی سخت گذشت. پر از چالش‌ها و اتفاقات مختلف 

همین الان که دارم این پست رو می‌ذارم درحال نوبت گرفتن برای سی‌تی‌ اسکن‌ام 

بخاطر همین یه درخواست متفاوت از شما دوستای وبلاگی عزیز و گل گلاب دارم

 

می‌شه بهم هدیه بدین!؟؟ تولوخداااا 

هدیه منظورم یه نظر حال خوب کن، یه چیزی که فکر می‌کنی با گفتنش می‌تونه باعث لبخندم بشه :)

می‌دونم درخواستی که دارم یکم غیرمعقوله و شاید براتون عجیب باشه ولی خب ..

باتشکر

۱۶ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۰۱ ، ۱۰:۰۷
Faezeh

۴۰  روز گذشت
۴۰ روز از گریه‌ها و دادزدن‌های بلند
از به خاک سپردنت
نمی‌خوام از این مصیبت بگم
نمی‌خوام از روزهای سخت بگم
فقط اومدم بگم
قدر ادم‌های اطرافتون رو بدونین
یه جملاتی این روزها باب شده که نسخه می‌پیچند برای حذف آدم‌ها از توی زندگی
که می‌گن خودتون مهمید
دوست، فامیل، عشق هرچیزی که موجب آزارتون  می‌شه رو یاد بگیرید از زندگی حذف کنید

ولی نمی‌گن شاید باید برای حفظ اون رابطه جنگید تا برای یه عمر حسرت به  دل نموند‌‌..

نمی‌گن قبل از اینکه این نسخه‌ها رو تو زندگی خودت عملی کنی ببین اگه یه روز به پایان عمر خودت یا طرف مقابلت مونده باشه بازم همین تصمیم رو می‌گیری؟

 

فروغ خالصانه محبت می‌کرد
همیشه بلند بلند می‌خندید و بقیه رو می‌خندوند
ولی به دلایلی تصمیم گرفتم رابطه‌ام رو باهاش کم کنم
دیگه استوری‌های غم‌دارش رو که می‌دیدم؛ سرسری رد می‌شدم و واکنشی نشون نمی‌دادم
خداروشکر که دلم رضا نداد و گهگاهی بهش پیام می‌دادم
ولی ..
ولی هیچ وقت خودم رو نمی‌بخشم
می‌دونید
مرگ عزیزان سخته
مرگ جون سخت‌تر
ولی هر تجربه‌ی‌سختی، درس‌های بزرگی به آدم می‌ده
این دنیا ارزش دوری و نفرت و ناراحتی از همدیگه رو نداره ..

موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۰۱ ، ۱۷:۰۲
Faezeh

خیلی لذت قشنگیه که به «هیچ» بودن؛ برسی.
این بزرگ‌ترین هدف و تلاشم برای سال جدید بوده و هست
ادعاهای زیادی داشتم. 
اینکه تو زندگی تلاشم شناخت خودم بوده
اینکه صبورم
مهربونم
با منطقم!
اینکه دوست داشتم بقیه تاییدم کنند، خوب بدونن من رو 
اینکه تو رابطه با د خودم رو عالی می‌دونستم و....
ولی دونه دونه رفتم سراغ شکستن این بت‌ها 

به قول عین صاد:

پناهندگی یعنی درک ضعف و جستجوی قدرت و پناهگاه

یعنی اول باید به «هیچ» بودن خودت ایمان بیاری بعد به بزرگی و قدرت خدا 
اینا دو مرحله‌اس،‌ دو مرحله سخت 
گاهی توی لحظات سخت به هیچ بودن خودم ایمان میارم
ولی به خالق نه! اونوقت به دست و پای یک «هیچ» دیگه می‌افتم و اینجوری می‌شه که  « ایاک نعبد و ایاک نستعین» رو به دروغ توی هر نماز تکرار می‌کنم

« برای سالک عاجز، اضطرار اول سیر است. آنجا که حساب ما صفر می‌شود؛ گنج‌های نهفته‌ای او ظهور می‌کنند. آنجا که ما هیچ می‌شویم به هستی او دست می‌یابیم و راه آنجا آغاز می‌شود که ما تمام می‌شویم»
عین صاد


وقتی به «هیچ» بودن برسی. می‌شی مثل یه نوزاد که همه چیز رو برای بار اول می‌بینه، می‌شنوه، لمس می‌کنه. می‌خواد تازه یاد بگیره.

برای رسیدن به «هیچ» مدام باید خراب کنی و وقتی رسیدی باید مدام بسازی ولی این ساختن با تک تک ساختن‌ها فرق داره .
توی هر مرحله از این ساختن باز هم ایمان داری که « هیچ» هستی 
حس تمام شدن و حس شروع شدن همزمان توی وجودت شعله می‌کشه
و مطمئنم حس نابیه :)

 

۷ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۰۱ ، ۱۳:۱۱
Faezeh

یکی از بچه‌ها برام نقاشی کشیده؛ می‌گه خانم معلم این شمایید
منم چشام قلبی شد و گفتم ممنونمم پس این آقایی که کنارمه کیه!؟

گفت اون همونیه که خونه منتظرتونه تا شما بری پیشش :))))


نمایش مرتبط با درس داشتیم.
هر کدوم از بچه‌ها یه ماسک حیوانات قرار بود بردارن
به منم اصرار کردن که توی نمایششون باشم و منم قبول کردم
بچه‌ها یکی یکی ماسک‌هاشون رو برداشتن و رفتم ماسک آخر رو که برای من بود؛ بردارم که با یک صحنه‌ی‌دلخراش مواجه شدم.
بله یک خر بود :/ 
ولی خب خداروشکر هنوز برای بچه‌ها خر، فحش محسوب نمی‌شه و به قول شاعر خر حیوان نجیبی است!


حسن می‌پرسه خانم شما همین درس‌ها رو به پسرتونم یاد می‌دید!؟
می‌گم نه؛ پسرهام شمایید دیگه
می‌گه پس به دخترتون یاد می‌دید؟
می‌گم نه دختر ندارم
می‌گه خب‌ می‌خواستم همین رو بفهمم که بچه دارید یا نه 
من:  :////


بچه‌ها رو همراه با مادرشون بردیم اردو توی یک فضای کاملا باز

بعد یکی از مادرها بهم چای تعارف کرد

گفتم: نه خیلی ممنونم 

بعد میکائیل پیش همه‌ی مادرا گفت: خانم بخورین همون‌جوری که هر روز از تغذیه‌های ما می‌خورین:/

بعد حالا حتی یکبار نشده که سر سوزنی من از تغذیه‌هاشون بخورم :///

 اونوقت می‌گن حرف راست رو از بچه بشنو

 

 

+   اینم چالش شارمین عزیز. بهونه‌ی خوبی شد برای یه پست جدید :)

+ این روزهام خیلی خاصه!!! بخشی از روز از ته دل بخاطر اتفاقاتی که میوفته می‌خندم و بخشی از روز اینقدر فشار جریانات زیاد می‌شه زار زار گریه می‌کنم

خدایا دمت گرم؛ اینقدر روی تند سریع نزن :)

 

۹ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۰۰ ، ۲۱:۵۵
Faezeh